سفارش تبلیغ
صبا ویژن
""""""""""""
وبلاگافکت نوار وضعیت
"""""""""""""

چیزی شبیه سکوت....
چیزی شبیه سکوت فریاد حروفی است که در حلقوم جان قلم مانده اند! نمی گویم سکوت است که فریاد بی قراری روزهای بی کسی است فریادی به اوج سکوت و سکوتی به عمق دریای تنهایی....


شما هم مثل من، مثل او ، و مثل همه قبول دارید که ،

بیشترین کلماتی که در سخنان امروز مردم به گوش می رسد؛ کلمه ی

من است؟

همه از « نیم من » خود «منی »ساخته ؛ و در ترازوی فخر فروشان

خروارخروار ادعا می کنند....

حدودا سی سال قبل از استادی بزرگ شنیدم که می فرمود:

برخی از افراد از خود بتی تراشیده اند و مدام برخود سجده می کنند،

حقیقت سجده را به لجن شرک آلوده کرده اند؛

انگار خدایی جز خود نمی شناسند و معبودی جز خود ندارند.

کارهایشان را کرده اند؛

مدام در فعالیتهای خود ، با هرکه روبه رو می شوند؛

او را به خود دعوت می کنند .

از فضیلتهای خویشتن می گویند؛ و محاسن خود را تابلو می کنند؛

دوست دارند فقط از خود بگویند؛ و دیگران را به عبادت ؛

و ستایش خود دعوت کنند.


راستش را بخواهید بعضی از افراد آنچنان

غرق در خود پرستی شده اند که غیر از خود خدایی نمی بیینند؛

فقط دنبال فرد قابلی هستند که او را به عنوان پیامبر مبعوث کنند ؛

تا مردم را به پرستش خود دعوت کنند

البته تا آن فرد را هم پیدا نکنند دست از خود نمی کشند؛

خود آستین بت پرستی بالا می زنند و زمینه خدایی خود را فراهم می کنند.

آری!

سی سال قبل استادم می فرمود:

مواظب باشید مصداق این آیه شریفه نشوید که خدای متعال فرمود:

 

أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ‏ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ

وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً

فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ

آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده

و خداوند او را با آگاهى گمراه ساخته

و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‏اى افکنده است؟!

با این حال چه کسى مى‏تواند

غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمى‏شوید؟! 

 

 


[ شنبه 94/9/28 ] [ 12:23 صبح ] [ ع. الف . ضاد ] [ نظر ]

 

شهید مطهری (ره): وجود مقدس امام حسن عسکرى علیه السلام از ائمه ‌اى هستند[که تحت فشار بسیار بودند]چون هر چه که دوران ائمه[به دوره امام عصر علیه السلام]نزدیکتر مى ‌شد کار بر آنها سخت ‌تر مى ‌گردید. ایشان در سامرا بودند که در آن وقت مرکز خلافت ‌بود.از زمان ‌«معتصم ‌»مرکز خلافت از بغداد به سامرا منتقل شد. مدتى آنجا بود، دو مرتبه برگشت.علتش هم این بود که لشکریان معتصم خیلى به مردم ظلم مى ‌کردند و مردم شکایت کردند و ابتدا معتصم گوش نکرد ولى بالاخره هر طور بود راضى ‌اش کردند و او براى اینکه سپاهیان از مردم دور باشند مرکز را به سامرا منتقل کرد.

امام عسکرى و امام هادى علیهما السلام اجبارا در سامرا به سر مى ‌بردند، در محلى که به نام ‌«العسکر» یا «العسکرى ‌» نامیده مى ‌شد، یعنى محلى که محل سپاهیان و در واقع پادگان بود، یعنى خانه ‌اى که در آن زندگى مى ‌کردند برایشان انتخاب شده بود که مخصوصا در پادگان باشند و تحت نظر. ایشان در بیست و هشت ‌سالگى از دنیا رفتند (پدر بزرگوارشان هم در حدود چهل و دو ساله بودند که از دنیا رفتند)و دوره ‌امامتشان فقط شش سال طول کشید.

به نص تواریخ، تمام این مدت شش سال یا در حبس بودند یا اگر هم آزاد بودند ممنوع المعاشرة و ممنوع الملاقات بودند. از نظر معاشرت آزادى نداشتند،اگر هم احیانا رفت و آمدهایى مى ‌شد یا گاهى حضرت را مى ‌خواستند، تحت نظر بودند، وضع عجیبى بود.

مى ‌دانید که هر یک از ائمه گویى یک خصلت ‌خاص بیشتر در او ظهور داشته است که خواجه نصیر در آن دوازده بند خودش هر یک از ائمه را با یک صفتى توصیف مى ‌کند که بیشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسکرى علیه السلام به جلالت و هیبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند یعنى اساسا عظمت و هیبت و جلالت در قیافه ایشان به نحوى بود که هر کس که ایشان را ملاقات مى ‌کرد تحت تاثیر آن سیما قرار مى ‌گرفت قبل از اینکه سخن بگویند و او از علم ایشان چیزى بفهمد. وقتى که سخن مى ‌گفتند دریاى مواجى شروع مى ‌کرد به سخن گفتن، دیگر تکلیفش روشن است.

در بسیارى از حکایات و روایات این قضیه کاملا مشخص و محرز است. حتى دشمنان با اینکه ایشان را سخت تحت تعقیب داشتند و گاهى به زندان مى ‌بردند وقتى که با حضرت روبرو مى ‌شدند وضع عجیبى داشتند، نمى ‌توانستند در مقابل ایشان خضوع نکنند، که در این زمینه داستانى را محدث قمى در کتاب الانوار البهیه از احمد بن عبید الله بن خاقان، پسر وزیر المعتمد على الله، و او از پدرش نقل مى ‌کند در حالى که خودش هم حضور داشته است. داستان فوق العاده عجیبى است که وقت گفتنش را عجالتا ندارم.

علت عمده این که اینقدر امام شدید تحت نظر بود این بود که این مطلب شایع بود و مى ‌دانستند که مهدى امت از صلب این وجود مقدس ظهور مى ‌کند. همان کارى که فرعون با بنى اسرائیل مى ‌کرد که چون شنیده بود کسى از بنى اسرائیل متولد مى ‌شود که زوال ملک فرعون و فرعونیها به دست او خواهد بود پسرهاى بنى اسرائیل را مى ‌کشت و فقط دخترها را زنده نگه مى ‌داشت و زنهایى را مامور کرده بود بروند در خانه ‌هاى بنى اسرائیل و ببینند کدام زن حامله است و هر زنى را که حامله بود تحت نظر بگیرند،عین این کار را دستگاه خلافت ‌با امام عسکرى علیه السلام انجام مى ‌داد. چه خوب مى ‌گوید مولوی:
حمله بردى سوى در بندان غیب / تا ببندى راه بر مردان غیب

این احمق فکر نمى ‌کرد که اگر این خبر راست است مگر تو مى ‌توانى جلوى امر الهى را بگیرى؟!هر چند وقت ‌یک بار مى ‌فرستادند به خانه حضرت به تفتیش، مخصوصا وقتى که امام از دنیا رفت، چون گاهى مى ‌شنیدند که حضرت مهدى متولد شده ‌اند. راجع به ولادت ایشان هم داستان را همه شنیده ‌اید که خداى متعال ولادت این وجود مقدس را مخفى کرد و در حین ولادت کمتر کسى متوجه شد. ایشان شش ساله بودند که پدر بزرگوارشان از دنیا رفتند.در دوران کودکى، شیعیان خاص از هر جا که مى ‌آمدند حضرت ایشان را به آنها ارائه مى ‌دادند. ولى عموم مردم اطلاع نداشتند، اما این خبر بالاخره پیچیده بود که پسرى براى حسن بن على عسکرى متولد شده است و او را مخفى مى ‌کنند.

گاهى مى ‌فرستادند به خانه حضرت که این بچه را به خیال خود پیدا کنند و بکشند و از بین ببرند، ولى کارى که خدا مى ‌خواهد مگر بنده مى ‌تواند بر ضد آن عمل کند؟!یعنى وقتى قضاى حتمى الهى در یک جا باشد دیگر بشر نمى ‌تواند کارى در آنجا بکند. بعد از وفات حضرت و نیز مقارن با وفات حضرت، مامورین ریختند خانه امام را تفتیش کامل کردند و زنهاى جاسوسه خودشان را فرستادند که تمام زنها، کنیز و غیر کنیز را تحت نظر بگیرند، ببینند آیا زن حامله ‌اى وجود دارد یا نه؟ یکى از کنیزان را احتمال دادند که حامله باشد.او را بردند تا یک سال نگاه داشتند، بعد فهمیدند که اشتباه کرده ‌اند و چنین قضیه ‌اى نبوده است.

وجود مقدس امام عسکرى مادرى دارد به نام ‌«حدیث ‌»که به لقب ‌«جده»معروف است.

چون جده حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه)بودند ایشان را«جده»مى ‌گفته ‌اند. زنهاى دیگرى هم در تاریخ هستند که به اعتبار اینکه شهرتشان به اعتبار نوه ‌شان است اینها را«جده ‌»مى ‌گویند، از جمله جده شاه عباس است که دو تا مدرسه هم در اصفهان به نام ‌«جده ‌»داریم. زنى که شهرتش به نام نوه ‌اش باشد قهرا به نام ‌«جده ‌»معروف مى ‌شود. این زن بزرگوار به نام ‌«جده ‌»معروف شد.ولى تنها جده بودن سبب شهرتش نشد، مقامى دارد، عظمتى دارد، جلالتى دارد، شخصیتى دارد که نوشته ‌اند(مرحوم محدث قمى رضوان الله علیه هم در الانوار البهیة مى ‌نویسد)بعد از امام عسکرى مفزع الشیعه بود یعنى ملجا شیعه این زن بزرگوار بود.

قهرا در آن وقت - چون امام عسکرى بیست و هشت ‌ساله بوده ‌اند که از دنیا رفته ‌اند،على القاعده مطابق سن امام هادى هم حساب کنیم- زنى بین پنجاه و شصت ‌بوده است. اینقدر زن ‌با جلالت و با کمالى بوده است که شیعه هر مشکلى برایش پیش مى ‌آمد به این زن عرضه مى ‌داشت.

مردى مى ‌گوید به خدمت عمه امام عسکرى حکیمه خاتون دختر امام جواد رفتم، با ایشان صحبت کردم راجع به عقاید و اعتقادات مساله امامت و غیره. ایشان عقاید خود را گفت تا رسید به امام عسکرى. بعد گفت فعلا امام من فرزند اوست که الآن مستور و مخفى است.گفتم حال که ایشان مخفى هستند اگر ما مشکلى داشته باشیم به چه کسى رجوع کنیم؟ فت ‌به جده رجوع کنید.گفتم:عجب!آقا از دنیا رفت و به یک زن وصیت کرد؟!فرمود: امام عسکرى همان کار را کرد که حسین بن على کرد.حضرت امام حسین وصى واقعى ‌اش و وصى او در باطن على بن الحسین بود ولى مگر بسیارى از وصایاى خودش را در ظاهر به خواهرش زینب سلام الله علیها نکرد؟عین این کار را حسن بن على العسکرى کرد. وصى او در باطن این فرزندى است که مخفى است ولى در ظاهر که نمى ‌شد بگوید وصى من اوست. در ظاهر وصى خودش را این زن با جلالت قرار داده است.



 آگاهی امام بر اسلام آوردن بزرگ نصرانی 

 

یکی از راویان حدیث به نام جعفر بن محمّد بصری حکایت کند: روزی در محضر حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکری علیه السلام بودیم ، یکی از مامورین خلیفه وارد شد و گفت : خلیفه پیام داد که چون  أنوش نصرانی یکی از بزرگان نصاری - در شهر سامراء است و دو فرزند پسرش مریض و در حال مرگ هستند، تقاضا کرده‌اند که برویم و برای سلامتی ایشان دعا کنیم . اکنون چنانچه مایل باشید، نزد ایشان برویم تا در نتیجه به اسلام و خاندان نبوّت ، خوش بین گردند.

اامام علیه السلام اظهار داشت : شکر و سپاس خداوند متعال را که یهود و نصاری نسبت به ما خانواده اهل بیت از دیگر مسلمین عارف‌تر هستند.

سپس حضرت آماده حرکت شد، لذا شتری را مهیّا کردند و امام علیه السلام سوار شتر شد و رهسپار منزل أنوش گردید. همین که حضرت نزدیک منزل أنوش نصرانی رسید، ناگهان متوجّه شدیم أنوش سر و پای برهنه به سوی امام علیه السلام می‌آید و کتاب انجیل را بر سینه چسبانده است ، همچنین دیگر روحانیّون نصاری و راهبان ، اطراف او در حال حرکت هستند. چون جلوی منزل به یکدیگر رسیدند، أنوش گفت : ای سرورم ! تو را به حقّ این کتاب - که تو از ما نسبت به آن آگاه‌تر هستی و تو از درون ما و آئین ما مطّلع هستی - آنچه را که خلیفه پیشنهاد داده است انجام بده ، همانا که تو در نزد خداوند، همچون حضرت عیسی مسیح علیه السلام هستی .

امام حسن عسکری علیه السلام با شنیدن این سخنان ، حمد و ثنای خداوند را به جای آورد و سپس وارد منزل نصرانی شد و در گوشه‌ای از اتاق نشست . و جمعیّت همگی سر پا ایستاده و تماشای جلال و عظمت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، بعد از لحظاتی حضرت لب به سخن گشود و اشاره به یکی از دو فرزند مریض نمود و اظهار داشت : این فرزندت باقی می‌ماند و ترسی بر آن نداشته باش ؛ و امّا آن دیگری تا سه روز دیگر می‌میرد، و آن فرزندت که زنده می‌ماند مسلمان خواهد شد و از مؤمنین و دوستداران ما اهل بیت قرار خواهد گرفت .

أنوش نصرانی گفت : به خدا سوگند، ای سرورم ! آنچه فرمودی حقّ است و چون خبر دادی که یکی از فرزندانم زنده می‌ماند، از مرگ دیگری واهمه‌ای ندارم و خوشحال هستم از این که پسرم اسلام می‌آورد و از علاقه مندان شما اهل بیت رسالت قرار می‌گیرد. یکی از روحانیّون مسیحی ، أنوش را مخاطب قرار داد و گفت : ای أنوش ! تو چرا مسلمان نمی‌شوی؟ پاسخ داد: من اسلام را از قبل پذیرفته‌ام و نیز مولایم نسبت به من آگاهی کامل دارد. در این موقع ، حضرت ابومحمّد، امام عسکری علیه السلام اظهار نمود: چنانچه مردم برداشت‌های سوئی نمی‌کردند، مطالبی را می‌گفتم و کاری می‌کردم که آن فرزندت نیز سالم و زنده بماند. أنوش گفت : ای مولا و سرورم ! آنچه را که شما مایل باشید و صلاح بدانید، من نیز نسبت به آن راضی هستم .

جعفر بصری گوید: یکی از پسران أنوش نصرانی همین طور که امام علیه السلام اشاره کرده بود، بعد از سه روز از دنیا رفت و آن دیگری پس از بهبودی مسلمان شد و جزء یکی از خادمین حضرت قرار گرفت.



 


[ شنبه 94/9/28 ] [ 12:2 صبح ] [ ع. الف . ضاد ] [ نظر ]
........

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

........................



........................
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
""" ........
///